ساعت 7 صبح خواهرم خونمون بود صبحانه خورده ونخورده
آماده رفتن شدم .تاکسی گرفتیم ورفتیم محله قدیمیمون
آخه خونه آرایشگرم نزدیک خونه قبلیمون بود.ازکنارخونه ویرون شدمون
که رد شدیم دلم گرفت .خاطره های بدی اونجا داشتم.
بـــــــــــگذریم حالا وقت شادیه.
زهره خانم به خاطر موهای کوتاهم خیلی حرص خورد
ولی بالاخره با هزار ترفند اونا را بست.
یادم نیست کی برامون ناهارآورد ولی مثل صبحونه
به زور چندتا لقمه خوردم آخه خیلی استرس داشتم
دلم شور میزد.
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
مرسی ک ب من و شرک سر زدی
از خدا میخام ماهم مث شما بهم برسیم
آخه واقعا منصفانه نیس اگه این خاستن پایان خوبی نداشته باشه
برچسبها: